این روزهای مادرت
من در عنفوان جوانی درس خواندن در رشته ای که مورد علاقه ام نبود رو ول کردم و بعد هم درس خواندن در رشته ای که مورد علاقه ام بود رو زود شروع نکردم تا اینکه بعد از سالها وقتی شما 4 ماه بود مهمون جسمم شده بودی رفتم و کنکور دادم قبول هم شدم سال بعدشم همینطور ولی بازم نرفتم و بلاخره وقتی شما یک سال و نیمه بودی تو این شهر قبول شدم همون رشته ای که میخواستم و حالا سومین سال از درس خوندنم میگذره چه سختی ها و چه شب بیداری ها ولی تو تمام این مدت از بیشتر توانم مایه گذاشتم تا شما کمبودی نداشته باشی نمیدونم چقدر موفق شدم یا اصلا موفق شدم یا نه ، لباس شب یلداتو در حالی میدوختم که فرداش امتحان ایستایی داشتم و خیلی چیزهای دیگه که نه یادمه نه نیاز به گفتنش هست دخترکم همیشه به این فکر میکنم که گناه شما چیه که من دیر بفکر ادامه تحصیل افتادم نمیدونم وقتی بزرگ بشی در مورد این روزها چی میگی ولی همیشه بدون من سعی کردم در حالی سهم خودم از زندگی رو بگیرم که خدشه ای به سهم شما وارد نشه امیدوارم تونسته باشم .




این روزهای مادرت
